مقدمه مؤلف

در یک روز گرم تابستانی، درست شش ماه پس از آغاز هزاره جدید، نوع بشر وارد دورانی خطیر و جدید شد. اطلاعیه‌ای که سرتاسر جهان را در نوردید و تقریبا" عنوان تمام روزنامه‌های عمده جهان بود، اعلام می‌کرد که نخستین پیش نویس ژنوم انسان، یعنی کتاب حیات ما تدوین شده است.

ژنوم انسان متشکل از تمام DNA گونه ما، یا رمز وراثتی حیات است. این متن تازه رونمایی شده، طولی به اندازه سه میلیارد حرف دارد و رمزهایی چهارحرفی و عجیب است. پیچیدگی اطلاعاتی که درون هر یاخته بدن انسان حمل می‌شود به قدری شگفت انگیز است که اگر انسان بخواهد این رمزها را بخواند و خواندن هر رمز یک ثانیه طول بکشد، خواندن شبانه روزی، 31 سال طول می‌کشد. چاپ این حروف با اندازه قلم مرسوم روی کاغذ معمول و اتصال این کاغذها به هم، منجر به ایجاد برجی به ارتفاع بنای یادبود واشینگتن می‌شود. برای اولین بار درآن صبح تابستانی بود که این نگاشته شگفت انگیز که در درون خود تمام دستورالعمل‌های تکوین نوع بشر را دارد، در دسترس جهانیان قرار می‌گرفت.

من به عنوان مدیر پروژه بین‌المللی ژنوم انسان که با قدرت تمام بیش از یک دهه برای رونمایی از زنجیره DNA زحمت کشیده ام، به همراه کرگ و نتر ( مدیر یک مؤسسه رقیب در بخش خصوصی ) در اتاق شرقی کاخ سفید در کنار رئیس جمهور بیل کلینتون، ایستادم. نخست وزیر، تونی بلر، از طریق ماهواره با این واقعه در ارتباط بود و جشن‌هایی به طور همزمان در بسیاری از قسمت‌های جهان برگزار می‌شد.

سخنرانی کلینتون با مقایسه این نقشه زنجیره انسان با نقشه‌ای آغاز شد که « مری ویتر لوائین » در برابر رئیس جمهور « تامس جفرسون » در آن اتاق خاص نزدیک به دویست سال پیش‌تر گشوده بود. کلینتون گفت: بدون شک، این مهم‌ترین و شگفت انگیزترین نقشه‌ای است که نوع بشر تولید کرده است. اما قسمتی از سخنرانی او که بیشترین توجه را جلب کرد، گریزی بود که از علم به معنویت زد. او گفت: امروز، ما در حال یادگیری زبانی هستیم که خدا با آن حیات را آفرید؛ ما هم‌چنان از پیچیدگی، زیبایی، شگفت آوری و تقدس هدیه خدا دچار حیرت بیشتری می‌شویم.

فکر می‌کنید من به عنوان یک دانشمند برخوردار از آموزش طاقت فرسا از چنین ارجاع مذهبی پر سر و صدایی، آن هم در چنین لحظه‌ای، متحیر شدم، یا وسوسه شدم که اخم کنم یا با حالتی شرمسار به زمین نگاه کنم ؟ نه، به هیچ وجه. در واقع، من در روزهای پرتب وتاب، درست پیش از این اطلاعیه با نویسنده سخنرانی رئیس جمهور از نزدیک کار کرده بودم و با کمال میل قرارگیری این بخش را در سخنرانی پذیرفته بودم. وقتی نوبت به من رسید که جملاتی را به سهم خودم بیفزایم، این احساس را بازتاب دادم: امروز روزی شاد برای جهانیان است، باعث فروتنی و بهت من است که دریابم ما نخستین نظر را به کتاب حیات خود، یعنی آنچه که پیش‌تر تنها خدا می‌دانست، افکنده‌ایم.

آن‌جا چه خبر بود ؟ چرا یک رئیس جمهور و یک دانشمند ( که عهده دار اعلام رخدادی مهم در زیست‌شناسی و پزشکی است ) احساس می‌کنند مجبورند که ارتباط با خدا را پیش بکشند ؟ مگر جهان‌بینی علمی و جهان‌بینی معنوی با یکدیگر متضاد نیستند ؟ یا لااقل نباید این دو از حضور با هم در چنین مکانی پرهیز کنند ؟ دلیل پیش کشیدن خدا در این دو سخنرانی چه بود ؟ آیا این تعبیری شاعرانه بود یا مزورانه ؟ آیا تلاش خودخواهانه برای به دست آوردن دلِ معتقدان بود یا خلع سلاح معتقدان از این نظر که ممکن بود، بگویند با این کارشان انسان تا مرز نقش ماشین پایین می‌آید ؟ نه، لااقل برای من نه. درست برخلاف این‌ها، برای من تجربه دست‌یابی به زنجیره ژنوم انسان و ظاهر کردن پراهمیت‌ترین متون، هم یک دست‌آورد علمی پایدار و هم موقعیتی برای عبادت خدا بود.

بسیاری ممکن است با این سخنان احساس سردرگمی کنند و فرض شان بر این باشد که یک دانشمند سرسخت نمی‌تواند یک مؤمن صادق به خدای متعال نیز باشد. هدف این کتاب ابطال این تصور است که ایمان به خدا می‌تواند انتخابی کاملا خردورزانه باشد و قوانین ایمان، در واقع مکمل قوانین علم هستند.

این جهان‌بینی‌های علمی و معنوی از نظر بسیاری، در دوران جدید، کاری نشدنی است و مثل این می‌ماند که بخواهیم دو قطب آهن ربا را در یک نقطه به هم برسانیم. بر خلاف این تصور، البته بسیاری از آمریکایی‌ها به نظر، علاقه‌مند به تجمیع اعتبار این هر دو جهان‌بینی در زندگی روزمره خود هستند. نظرسنجی‌های اخیر تأیید می‌کنند که 93 درصد آمریکایی‌ها به نوعی به خدا معتقدند و در عین حال اغلب آن‌ها سوار ماشین‌هایی می‌شوند که از الکتریسته استفاده می‌نمایند، به گزارش‌های هواشناسی توجه دارند و آشکارا می‌پندارند علمی که این پدیده‌ها را پشتیبانی می‌کند، عمومآ قابل اعتماد است.

اعتقاد معنوی در میان دانشمندان چطور ؟ این هم خیلی بیشتر از آنچه بسیاری تصور می‌کنند، شایع است. در سال 1916، در ضمن تحقیقی از زیست‌شناسان، فیزیک‌دان‌ها و ریاضی دان‌ها پرسیدند آیا آن‌ها به خدایی اعتقاد دارند که عملا با نوع بشر ارتباط دارد و فرد می‌تواند برای برآورده شدن نیاز یا دریافت پاسخی به درگاهش دعا کند. حدود چهل درصد پاسخ مثبت دادند. در سال 1997، تحقیق مشابهی لفظ به لفظ تکرار شد و در کمال تعجب محققان، درصد جواب مثبت نزدیک به رقم قبلی باقی مانده بود.

در نتیجه شاید این نبرد میان علم و دین، آن قدرها هم که به نظر می‌رسد، نبرد دو قطب متضاد نباشد. متأسفانه، شواهد هم آهنگی بالقوه میان این دو، اغلب تحت‌الشعاع بیانات پرسروصدای طرفین دعوا قرار می‌گیرد. قطعآ بمب‌هایی از دو سوی نبرد پرتاپ می‌شود؛ مثلا یکی از کسانی که از اساس باورهای معنوی این چهل درصد از همکارانش را به مثابه احساسات بی‌معنا بی‌اعتبار دانسته بود، دانشمند کاملا برجسته، ریچارد داوکینز بود که به عنوان سخن‌گوی پیشرو این دیدگاه معتقد بود که اعتقاد به تکامل، مستلزم بی‌اعتقادی به خداست. از جملات حیرت آور و فراوان اوست که: « ایمان اشتباهی بزرگ و بهانه‌ای عظیم برای فرار از نیاز به اندیشیدن و ارزیابی شواهد است. ایمان که حتی شاید، علی رغم نبود دلیل و مدرک، باورکردن و اعتقاد به چیزی است که شالوده آن بر شواهد نیست، ایمان عیب عمده همه ادیان است .»

در آن سوی دعوا متعصبان دین دار، به علم به عنوان چیزی خطرناک و غیرقابل اعتماد حمله می‌کنند و به تفسیری تحت‌اللفظی از متون مقدس به عنوان تنها وسیله درخور اطمینان در فهم حقیقت علم اشاره می‌کنند. از میان این جماعت، اشاراتی از جانب هنری موریس فقید ( یکی از رهبران جنبش اصالت آفرینش ) رخ می‌نماید مبنی بر این که دروغ تکامل، در هر رشته‌ای از اندیشه نو رسوخ کرده و بر آن غالب شده است. در این مورد، ادامه کار به ناچار به این می‌رسد که اندیشه تکاملی اساسآ مسئول تحولات شوم و کشنده سیاسی و گسیختگی و آشفتگی اخلاقی و اجتماعی است که در هر گوشه‌ای شتاب گرفته‌اند. واضح است که داده‌ها به غلط تفسیر شده‌اند.

این صداهای ناهنجار در حال افزایش از دو سوی مخاطب متخاصم، بسیاری از ناظران صادق را سردر گم و دل‌سرد می‌کند. افراد منطقی نتیجه می‌گیرند که مجبورند یکی از این دو وضعیت افراطی ناخوشایند را انتخاب کنند و هیچ یک از این دو هم ملایمت به خرج نمی‌دهند. اغلب افراد، با رهایی از اغفالِ این هر دو چشم انداز ناخوش آیند، تصمیم می‌گیرند که هم اعتقادپذیری نتیجه‌گیری علمی و هم ارزش مذهب سازمان یافته را رد کنند و به جای آن‌ها به اشکال متنوعی از تفکرات ضد علمی، معنویت سطحی و یا بی‌احساسی ساده روی می‌آورند. اما برخی دیگر تصمیم به پذیرش ارزش هر دو، هم علم و هم معنویت، گرفته‌اند، اما اجزای وجود معنوی و مادی فرد را از هم جدا کرده‌اند تا از بروز هر گونه ستیز آشکاری پرهیز کرده باشند.

از این میان، زیست‌شناس فقید، استیون جی گولدا مدافع قلمروهای دوازدهم جداگانه علم و ایمان بود. این نظر، ستیزی درونی را بر می‌انگیزد و افراد را از اقبال برخورداری کامل از علم یا معنویت محروم می‌سازد که این نظر ارضا کننده نیست. پس پرسش اصلی این کتاب در همین جاست: در این قلمرو کامل از کیهان شناسی، تکامل و ژنوم انسان، آیا هنوز امکانی برای وجود یک هم آهنگی تازه و ارضا کننده میان جهان‌بینی‌های علمی و معنوی وجود دارد ؟ پاسخ من با صدای بلند آری است. به عقیده من، در درون هر یک از ما هیچ ستیزی میان یک دانشمند سرسخت و فردی که به خدایی با توجه خاص به هر یک از ما انسان‌ها اعتقاد دارد، نیست.

قلمرو علم کاوش در طبیعت است. قلمرو خدا جهان معنوی است، قلمروی که با ابزارها و زبان علم کاوش پذیر نیست؛ این قلمرو را باید با دل، ذهن و روح دریافت و ذهن باید راهی بیابد که در هر دو قلمرو گام بر دارد.

من نشان خواهم داد که این چشم اندازها نه تنها می‌توانند با هم در وجود یک فرد وجود داشته باشند، بلکه می‌توانند به شکلی باشند که تجربه انسانی را غنی‌تر کنند و او را روشن‌تر سازند. علم تنها راه درخور اعتماد برای درک جهان هستی است و ابزارهای آن اگر به درستی استفاده شوند می‌توانند بینش ژرفی در مورد ماهیت مادی به ما بدهند. اما علم در پاسخ به پرسش‌هایی نظیر چرا کائنات به وجود آمد، معنای وجود انسان چیست و پس از مرگ چه اتفاقی می‌افتد، ناتوان است. یکی از قوی‌انگیزه‌های نوع بشر جست وجوی پاسخ برای پرسش‌های عمیق است. نیاز ما اکنون اقتدار منسجم چشم اندازهای علمی و معنوی در درک دیده‌ها و نادیده‌هاست. هدف این کتاب یافتن راهی معقول و صادقانه در تلفیق این دیدگاه‌هاست.

در نظر گرفتن این گونه معضلات، مایه آشفتگی است. همه ما به نوعی از جهان‌بینی ( چه به این اسم از آن یاد کنیم یا نه )، رسیده‌ایم. این جهان‌بینی به ما کمک می‌کند تا به دنیای اطرافمان معنا بدهیم، یک چارچوب اخلاقی برایمان تدارک می‌بیند و تصمیماتمان درباره آینده را هدایت می‌کند. هرکس که در حال باور این جهان‌بینی است، نباید از سر بی‌توجهی این کار را بکند. کتابی که بر چالشی چنین بنیادین نظر دارد ممکن است پیش از کسب آرامش، موجب سلب آرامش شود. اما به نظر می‌رسد ما انسان‌ها میل وافر به کشف حقیقت داریم، حتی اگر این میل وافر به سهولت با جزئیات مادی زندگی روزمره سرکوب شده باشد. آن سردرگمی‌ها همراه با میل به گریز از فکر کردن به مرگ، ما را تا گذشت روزها، هفته‌ها، ماه‌ها یا حتی سال‌ها به آسانی از تامل در پرسش‌های جدی وابدی وجود انسان باز می‌دارد. این کتاب تنها پادزهری اندک، مناسب چنین اوضاع و احوالی است، اما احتمالا فرصتی برای بازنگری شخصی و تمایلی برای نگاهی عمیق‌تر فراهم خواهد کرد. در ابتدا من باید توضیح دهم که چگونه یک دانشمند ژنتیک تبدیل به فردی معتقد به خدا شد، خدایی که در زمان و مکانی نامتناهی است و بذل توجهی شخصی به بنی بشر دارد. برخی چنین تصور خواهند کرد که این اعتقاد به واسطه تربیت مذهبی شدید من حاصل شده و بدین ترتیب در ادامه زندگی قادر به فرار از آن نبوده ام. اما واقعا داستان من این طور نیست.

س. کولینس

خرید نسخهٔ الکترونیک کتاب

خرید نسخهٔ چاپی کتاب